today ......
I don't know maybe I start writing again who knows
Wednesday, February 11, 2004
.آزادی و آزاد بودن تصور حقیقی زندگی من هست. کلمه ای که تمام عمرم را تا بحال به پایش داده ام
آزادی از بند اسارت قلبم و مغزم
آزادی از اسارت بودن با تو و خودم .
آزادی از اسارت هر اسارتی .
گفتی معنایش را نمی دانم!!!
آری درست بود........
معنایش را در همه وجودم پنهان کرده بودم و خودم آزادی را در قلبم به اسارت گرقته بودم.
اما، امروز آ زادش کرده ام از اسارت ...
از ذره ذره وجودم بیرونش آورده ام و به چهره رنجور و خسته اش نگاه می کنم .
اما ، با تمام قدرتم نمی توانم چشم به آن چشمان تیزش بیاندازم و یا حتی ذره ای از تیرهای چشمش را دفع کنم.
امروز ... من شده ام نشانه آزادی !!!!!!!
و اینبار این آزادی است که مرا به رگبار بسته و حکم آزاده بودنم را در دادگاه اسارت تایید کرده است.
آزادی از بند اسارت قلبم و مغزم
آزادی از اسارت بودن با تو و خودم .
آزادی از اسارت هر اسارتی .
گفتی معنایش را نمی دانم!!!
آری درست بود........
معنایش را در همه وجودم پنهان کرده بودم و خودم آزادی را در قلبم به اسارت گرقته بودم.
اما، امروز آ زادش کرده ام از اسارت ...
از ذره ذره وجودم بیرونش آورده ام و به چهره رنجور و خسته اش نگاه می کنم .
اما ، با تمام قدرتم نمی توانم چشم به آن چشمان تیزش بیاندازم و یا حتی ذره ای از تیرهای چشمش را دفع کنم.
امروز ... من شده ام نشانه آزادی !!!!!!!
و اینبار این آزادی است که مرا به رگبار بسته و حکم آزاده بودنم را در دادگاه اسارت تایید کرده است.
Monday, January 26, 2004
Friday, January 02, 2004
خوب سال نو میالدی هم از دیشب شروع شد . مبارک باشه
نمی دونم امسال که شروعش با خوردن دوازده دانه انگور بود به جای دعا کردن چگونه خواهدبود...
نمی دونم.... سااهای پیش که دعا کردم و آرزو چی شد ... که امسال بشه !!!! اصلا شایدچون سالهای پیش می خواستم نمی شد و امسال که نمی خوام بشه خدا رو چه دیدی. ..........
........... به هر حال من که خودم رو دادم دست خدا.............
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
اینروزها تنبل شدم، بی حوصله شدم ، و من که می مردم توی دفترم بنویسم همش میگم برای بعد حالا این بعد چی میشه خدا می دونه به فول یکی باید یه کوزه بخرم و بعداهات رو بریزم توش تا یادم نره........... ولی خوب شاید بعدا تونستم بگم چه می دونم ......
خدایا شکرت
همین
نمی دونم امسال که شروعش با خوردن دوازده دانه انگور بود به جای دعا کردن چگونه خواهدبود...
نمی دونم.... سااهای پیش که دعا کردم و آرزو چی شد ... که امسال بشه !!!! اصلا شایدچون سالهای پیش می خواستم نمی شد و امسال که نمی خوام بشه خدا رو چه دیدی. ..........
........... به هر حال من که خودم رو دادم دست خدا.............
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
اینروزها تنبل شدم، بی حوصله شدم ، و من که می مردم توی دفترم بنویسم همش میگم برای بعد حالا این بعد چی میشه خدا می دونه به فول یکی باید یه کوزه بخرم و بعداهات رو بریزم توش تا یادم نره........... ولی خوب شاید بعدا تونستم بگم چه می دونم ......
خدایا شکرت
همین