Tuesday, May 27, 2003

سفر

دوسال پیش وقتی اینجور روزی رفتم توی اون ساختمون و با تمام وجود وجعلنا خوندم که بهم جواب رد ندن ..... نه می دونستم که اینجا چه شکلی هست . نه می دونستم که چه زندگی خواهم داشت .بر اساس رویا هام اومدم .کسانی که دوستشون داشتم و چیزهایی که برام زنده کننده خاطره بود رو گذاشتم و امدم .نفسم رو دادم به او و روحم رو بخشیدم به رویا و خودم رو با اراده ام آوردم اینجا ........... حالا من اینجا هستم و می تونم تمام چیزهایی که نشونه موفقیت هست رو به دیگران نشون بدم که کسبش کردم ولی دلم که گرفته رو نمی تونم به هیچکس نشون بدم ........راستش حالا من موندم میون عقلم و دلم !!!!!!!!!! نمی دونم که کدوم ولی خوب دارم راه عقلم رو پیش می رم ولی دلم هم تا یه حدی راضی هست نمی دونم هر چی هست دارم با روزگار جلو می رم ." شاید من درخت موز باشم ولی درختی که خودش رو داده به دست باد"
همین
خدایا شکرت

Monday, May 26, 2003

مسئولیت
مسئولیت حس عجیب و بزرگی هست که خداوند به انسانها ودیعه داده. حسی که زیبا هست ولی در عین حال سخت.
ار بزرگترین مسئولیت ها که هر انسانی نمی تونه داشته باشه احساس مسئولیت پدر و مادری هست.
چیزی که خیلی از زندگیها بخاطرش از هم پاشیده می شه و خیلی ها شکل می گیره. چه انسانهایی که با تمام وجود این موهبت الهی رو می خوان ولی خداوند آنها رو محروم می کنه و در سوی دیگر به کسانی این موهبت رو میده که ذره ای از این احساس رو در خود ندارند.
من در محیطی رشد یافتم که هر دو نوع این انسانها رو شناختم پدری بی اندازه بی مسئولیت و مادری تا پای جان مسئول.
امشب بغضی در گلو دارم و حرفی در دل به کسی مه سالهای درو در ذهنم پدر بود یا شاید" باباجون" اما حال تنها سایه ای است ار نسبت فامیلی که حتی به یاد هم ندارم که چه بود و نمی خواهم که به یاد هم بیاورم. مردی که قدرت این را داشت که با احساسات دختری بازی کند و اورا در آستانه چهل و پنج شالگی در تنهائی مطلق با عذابهای هر روزه رها کند ، نمی تواند نسبتی با من داشته باشد. شاید واقعا ننگ دارم که بخاطر آورم نسبم را. زمانی که گفتم می خواهم نام پدرم را عوض کنم پاگ در اشتباه بودم می خواهم پدرم را عوض کنم. گاهی برایم به اندازه فاصله ماه و آسمان عجیب می آید کسی ب هپدرش افتخار کند و بگوید همه عشقم پدرم هست. پدرهای مسئول تنها در فیلمها هستند نمی دانم شاید من به بیراه می روم ........
ولی اشکهای روان مادرم بیراه نمی ریزند بر پهنای صورت زجر کشیده اش ،
آن چشمان که پشت میله های زندان برای این مرد اشک ریخت برابر دیگران حال تنها در زندان دلش که این مرد برایش ساخته جاری می شوند.
دستان لرزانش که تنها با مشتی گره شده سینه اش را نشانه می روند و نفرین بر این دل جوان و گناهکار و تباه شدهاش می فرستند.
چه کسی می تواند جواب دهد این رنج را ؟
چه کسی می تواند درک کند این احساس را ؟
چهار پاره تن دارد که به آنها عشق می ورزد اما آنها.... یاد آور موجودی بی لیاقت ، سست بنیادو بی مسئولیت هستند که حتی لقب پدر در نوشته هایم برایش لقبی بیش ار توانش هست.
آری نوشتم برات تا بدانی دیگر حتی عکسهایت هم برایم غریبه است ....
کاش می توانستم حسم را بتو بگویم یا نه کاش قدرت داشتی حسم را درک کنی.
می دانی بی مسئولیتی مهمترین حسها را نابود می کند و اولین حس : حس درک و فهم و شعور است که تو نداری ......
نمی دانم این چندمین نوشته من بتو خواهد بود که حسم تنها چیزی شبیه به نفرت بود....

همین

Thursday, May 22, 2003

همه از باد می گن زمانی که دل من ابری هست .
از دوستی می گن زمانی که دل من تنها هست .
همه از ما می گن زمانی که من ، من هستم.
کاش می شد اين خاری رو که داره دلم کاشته می شه رو از بين ببرم .
کاش می شد که به اين بغضی که توی گلوم هست يه سوزن بزنم .
کاش می شد که آدم بشم و همه چيز رو فراموش کنم .
کاش مثل اون بودم که همه چی برام عادی بشه .
کاش می تونستم الان اين صفحه رو شفاف ببينم .
کاش کاش کاش .........
حال ديگه دلم می ياد که بازم بنويسم
خدايا شکرت
خوب روزها می يان و می رن ولی من اينجا هستم

Monday, May 19, 2003

من امروز به قدري دلم گرفته كه ميل كار نيست.

Monday, May 12, 2003

خسته تر از هميشه اومد خونه می دونست که کسی بجز ميز قديمی و صندلی و تختش منتظر اون نيست .
يه حس نو داشت قرار بود اون روز بنويسه که حس نو داره .
وفتی در رو باز کرد همه چيز مرتب بود مثل هميشه آماده برای حضود اوکيفش رو زمين گذاشت و بی معطلی نشست پشت ميز و شروع به نوشتن کرد.
چی می شد اگر ديگران نبودن و خودت حالم رو می پرسيدی ؟
می دونم اونوفت غرور نداشتی برای من .

Friday, May 09, 2003

امروز يه اتفاق برام افتاد که هنوز دارم بهش فکر می کنم .
واين سوال از سرم بيرون نمی ره و اون هم اين هست .
چرا من بايد به يه آدمی که نمی شناسم دروغ بگم که کجا زندگی می کنم ؟ !!!!!!
اگر کسی اينجا رو می خوند يا نظرخواهی داَشت می گفتم نظر بديد ولی حالا قفط بخونيد.
اين روزها يه حس ـازه دارم يه حسی که توی اين دوسال اصلا نداشتم ، خوشحالم و دارم بال در می يارم بازم می تونم باهاشون باشم و باز هم می تونم توی چشمهاشون نگاه کنم . خدايا اين حس رو از من نگير.

Sunday, May 04, 2003

اين روزها همه دارن می نالن از دوری ها واينکه زمان می خوان برای جبران اما من چی بگم .
از کی زمان بخوام ؟
ازتو...
که اونوقت باورت بشه که هميشه حق با تو بوده و تو راست می گفتی .
از خودم ...
که هنوز نمی دونم که چی می خوام و راهی که دارم می رم درست هست يا نه .
از کی ...
از اين آدمهايی که خودشون هم نمی دونن چی از اين دنيا می خوان .
شايد هم بهتر باشه دست نگه دارم ... تا زمان همه چی رو درست کنه