Friday, June 27, 2003

اوههههههههههههههههه
بالاخره درست شد مرسیآقای آبی خیلی کمک بزرگی بود .

**************************************
دیشب خیلی دلم گرفت وقتی بعد از یک هفته دیوانه کننده تونستم بیام روی این کامپیوتر و نتونستم که بنویسم . ولی خوب اگرخدا بخواد تا هفته دیگه کلاسهام تموم میشه و به خوبی و خوشی فقط می رم می گردم .
خیلی سخت هست که کلاس تابستون بگیری و معلمت باهات لج باشه....... ولی با همکلاسی های خوب از دلت در می ره بخصوص که به عنوان عروسشون هم انتخاب بشی یه کم به خودت امیدوار میشی که به اون حد هم بی ارزش نیستی هنوز هم آدمهای دیگه تو رو دوست دارن پس مهم نیست کسی رو که دوست داری دوستت نداشته باشه.


همین
خدایا شکرت
خوب حالا

Monday, June 23, 2003

امشب خیلی چیزها همه خاطره شده از آقای خرمگستا این هوای تابستون و اون چراغهای مغازه ها که یه لحظه احساس کردم که دارم توی خیابونهای تهران رد می شم . این تابستون این ماه تیر و اون همه خاطره که اصلا نمی خوام یادم بیاد ولی تمام مغزم رو احاطه کرده .می دونی همه اینها قفط برای تو هست برای هزارومین بار به خودم گفتم که تموم و دوباره اومدم می دونی که چقدر خودم رو گول زدم توی این مدت که بهت زنگ نزنم که برای یک بار هم که شده تو بهم زنگ بزنی .اینها رو چرا اینجا می نویسم نمی دونم اینها حرفهایی هست که فقط توی دفترام پیدا میشه ولی حالا دیگه همش رو اینجا می نویسم خوب بسه این حرفها فقط باید با خودم بمونه .
تنها چیزی که می خوام این هست که خوب زندگی کنی و من هم بتونم همه چی رو قراموش کنم .
این آخرین نوشته من هست که دارم از تو می گم و آخرین باری هم هست که اینجوری می نویسم مثل اون عاشق ها آخه من همیشه گفتم که عاشق قرار نیست بشم .

خوب خدا رو شکر آدمهای زیادی نمی یان اینجا از کساتی هم که می یا ن مغذرت می خوام برای چرت و پرت ها از فرزانه عزیز هم معذرت می خوام و ممنون از تمام دلداریهاش .

از فردا مدل وبلاگ من عوض میشه از خاطره می گم و اونهایی که آزارم نده . و لی کلا از ابفاقات اینجا و دورو برم می گم


همین
خدایا شکرت
زندگی .............

Thursday, June 19, 2003

چرا ؟
شاید بخاطر خوذم هست شاید هم شانس من این هست .
چرا همیشه همه باید از زوشهای عجیب و غریب وارد بشن ؟ چرا هیچوقت نباید با اونی که در خواستی رو کرده مثل دو تا آدم حرف بزنم و همیشه یا از زیرش در می رن و حالشون خوب نیست یا دیگه تصمیم می گیرن که باهام تماس نگیرن یا اینکه همش ساکت باشن و مثل این آدمهای شکست خورده صاف صاف جلوی من راه برن و دقم بدن .
بابا من باید با چه کسی درد و دل کنم من دلم می خواد تنها باشم من دوست ندادم با کسی دوست بشم چرا به حرف من گوش نمی دید آخه اگر من می گم نه ... من آدم بدی هستم !!! ولی وقتی من دارم به هر بهانه هی به تو حالی می کنم که این حرفت ور اولا به من نگو دوما فراموش کن .. تو آدم بده نیستی که باز هم حرفت رو در کمال پروئی به من می گی. از قدیم گفتن" اگه هوسه یه بار بسه" من هم بسم هست باور کنید نمی خوام با هیچ کس حرف بزنم برای آشنائی ... نمی خوام باهیچکس حرف بزنم برای دوستی .. چی میشه من با همه غریبه باشم .
خدایا چی بگم از این زندگی اونی رو که میخوام برای یک ثانیه هم یهم فکر نمی کنه یادش نیست که هستم ... چرا هست وقتی که می خواد طعنه بزنه اولین آدم دم دستش من هستم.
اونی که می خوام بیارم توی ذهنم راه نمیدی و کسی رو که می خوام بیرونش کنم همیشه و در هر حال به یادم می یاری .
خدایا می شه که به من ظلم کنی و مثل اون بنده هات که دهاشون کردی بحال خودشون من رو با خودم رها کنی و فکرم رو از همه آدمها خالی کنی که نتونم هیچ کس رو به خاطر بیارم و به هیچ کس هم فکر نکنم.
میشه بذاری من فقط درسم رو بخونم و هیچ کار دیگه ای انجام ندم .
خدایا می شه من اصلا بمیرم.

همین
خدایا شکرت

###############################

چقدر بهت گفتم دوستت دارم .
چقدر بهم گفتی دوستم داری
چقدر بهت گفتم هیچوقت فراموشت نمی کنم
چقدر بهم گفتی هیچوقت فراموشم نمی کنی.
چقدر فاصله ها برام مهم بود
چقدر فاصله ها برات مهم بود
چقدر من زود بریدم .
چقدر تو زود شک کردی .
چقدر من گفتم و عمل نکردم .
چقدر تو گفتی و عمل نکردی .
چقدر من باور کردم چیزهائی رو که نباید.
چقدر تو باور کردی چیزهائی رو که نباید.
چقدر من دلتنگ شده ام .
چقدر تو دلتنگ شده ای .
چقدر من سنگ دل شده ام .
چقدر تو بی تفاوت شده ای.
چقدر چقدر....
چقدر چقدر.....

Tuesday, June 17, 2003

ما آدمها همیشه برای تکمیل کردن خودمون با دیگران دوست می شیم .دلمون می خواد که کمبودهامون رو بر طرف کنیم معمولا کسی که ضعیف هست دوستان قوی پیدا می کنه کسی که درسش خوب نیست سعی می کنه با درسخونها (اگه بهش راه بدن)دوست بشه .
طبق این دلایل بود که من حس کردم دوستی می خوام که اعتماد به نفس داشته باشه بر عکس من که اصلا اعتماد به نفس ندارم و خیلی از وقتها فقط سعی می کنم که از زیر مسئولیتها در برم بجای اینکه در برابرش باشم . خوب اون دوست من نمونه یه آدم بود با اعتماد به نفس کامل و قدرت باور کردن خودش و اینکه کارهای اون همه درست هستن . و من .. منی که اگر کاری رو درست درست انجام داده بودم در برابر دیگران بخودم این احتمال رو می دادم که شاید یک درصد اونها درست بگن .منی که هیچوقت خودم رو بحساب نیاوردم به عنوان یک من از این دوستی لذت می بردم.


اینها رو قفط نوشتم و پایانی براش ندارم .اصلا چرا نوشتم نمی دونم ؟ فقط نمی خوام که پاک کنم.
یه چیز هم هست ما آدمها همیشه همه کار ها رو فقط و فقط برای خاطر خودمون انجام می دیم نه دیگران چون تا خودمون نخواهیم حاضر هستیم عزیزترین کسانمون رو در بدترین شرایط هم قرار بدیم ولی چیزی که اونها می خوان و ما نمی خواهیم انجام ندیم


نمی دونم امشب چرت و پرت نویسیم زیاد شده شاید بخاطر ضربه اولین تصادفم باشه که مخم جابجا شده .


همین
خدایا شکرت

Sunday, June 15, 2003

از عشق گقتم یا غرور
چه سوالی ....
آن زمان که باور داشتم غرور همه شخصیت من هست عشق آمد و غرورم را پر بار کرد .
پس از تمام شکستن ها و رفتنها که فهمیدم عشق زندگیست او آمد و عشقم حاصل داد.
تمام این سالها گذشت تا غرورم عشق شد و عشقم شد او.
جواب این است غرور یا عشق و همه می دانند آن زمان که غرورت معنای عشق گرفت دیگر نه غرور است نه عشق ، تنها دیگری را در وجودت داری .
غرور، من است و عشق، ما اما غرور و عشق، او می شود .
و حال بحدی خسته و مانده از راه هستم که تنها ما می خواهم به ما هم قانعم به عشق تنها ، ... دلم شکسته و قلبک خالیست و او هنوز من هست و ما نشده در عمل ما هست و به راستی تنها من است ... من.....

همین
خدایا شکرت

Thursday, June 12, 2003

خیلی موقع ها خیلی چیزها رو آرزو می کنی ولی وقتی یه گوشه از اونها برات اتفاق می یوفته کاملا برعکس اون چیزی که فکر می کردی عمل می کنی . من هم خسته شدم از بس فکر کردم که این کار رو انجام می دم، ولی همیشه حتی به بهترین موقعیتها هم گفتم نه ... اونهم وقتی که از شدت تنهائی و بی کسی داشتم خورد می شدم ....به خدا خسته شدم از نه... و خسته تر، از این همه حرف . ولم کنید بگذارید به حال خودم باشم من خودم رو قانع کردم که با یادها خوش باشم و هستم ....
من از موجودات زنده خسته هستم می خوام تنها باشم .
آره از تو هم خسته هستم توئی که همه لحظه هام با یاد تو می گذره من از تو خسته هستم .
حداقل توی رویا هام می تونم تصور کنم که دوستم داری . که حاضری یه سر سوزن غرورت رو بشکنی . که اون کندوئی که توش با تمام عسلهات قائم شدی میشه که باز بشه و به دیگران هم ذره ای از شیرینی اون رو بدی .
می دونی دلم دیگه حرفهای قشنگ نمی خواد دلم سادگی می خواد و دلم می خواد که باور کنی که اگر من تغییر کردم تو هم تغییر کردی هر انسانی تغییر می کنه و این باید باشه
اینها رو گقتم برای هیچی برای توئی که حتی نمی دونی من یه جائی دوباره دارم می نویسم . دلم می گیره وقتی کسی که من رو نمی شناسه می دونه من دوباره خواهم نوشت و پیدام می کنه ولی تو که خودم رو برات نوشتم ، خوندم و شرح دادم قکرنکردی که من باز هم می نویسم .منی که خنده هام نوشته شده و اشکهام نوشته شده منی که تفریح و زندگیم نوشتن و خوندن هست... قرار نیست که از اینجا برم.!!! جائی که ...اگر حتی تو نمی دونی باز هم می تونم برات بنویسم .
خیلی پر چونه شدم ولی ...............

همین
خدایا شکرت.
I am so happy
It's good to feel some one is looking for you just because of yourself.


I do'nt have farsi font here.

Wednesday, June 11, 2003

_سلام
-سلام
_می بخشید می تونم با ... صحبت کنم
-ما اینجا ... نداریم
_آهان.... مرسی ... ممنون
-خواهش خوش اومدی
_.......


خوب شما باشید با این تماس جالب چه حالی پیدا می کنید.

همین
خدایا شکرت
اسم ما آ دمها نشون دهنده خصوصیات ما هست و این در خیلی ها ثابت شده در مورد من هم این کاملا صادق هست . اما چیزی که وجود داره من اسمم رو اصلا دوست ندارم و همیشه می خواستم که اسمم یه چیز دیگه ای باشه از چند وقت پیش تصمیم گرفتم اسمم رو اون چیزی بذارم که خودم دوست دارم برای همین از اون روز شدم یلدا توی دنیای خودم . حالا هم می خوام یلدا باشم .....
سیاه و پر ستاره با یه ماه بزرگ که اون گوشه توی پیشونی آسمون نشسته .
بلند و بی پایان که هر عاشقی بتونه تا ابد با عشقش حرف بزنه و از اومدن صبح هراسی نداشته باشه .
و تک که هیچ کس به پاش نرسه تا دل به هیچکس نبنده و تا ابد آزاده باشه .

همین
خدایا شکرت

Wednesday, June 04, 2003

نمی دونم باید چه حالی داشته باشم ؟؟؟؟
وقتی کسی که برات خیلی اهمیت داره باهات حرف نزنه و دلیلش رو هم بهت نگه .

همین
خدایا شکرت

Monday, June 02, 2003

می دونی ،
اتاقم پنجره نداشت از این سر به اون سر ،
اما اون چیزی رو که من می خواستم داشت ،
ماه می یومد به دیدنم هر شب و توی چشمهای من می نشست ،
وقتی گذشته هام با تو مرور میشه و وقتی حالم با تو معنا می گیره .
وقتی آینده ام راهی به سوی تو هست .
چطور میشه ندیده گرفتت و گفت "تمام" .
وقتی تمام، شروع رویاهای شبانه هست وقتی شبهام مملو از حرفهای عشقانه هست .چطور فراموشت کردم؟ نه اینطوری نمیشه شاید باید راه عاقلانه پیدا کرد . که دیگه سایه ات رو هم با خودش ببره و یادت رو پرواز بده .
آره شاید این بد نباشه........

همین

خدایا شکرت
هیچ کس من ور دوست نداره .
این هم حس جدیدم .
I don't care
این هم جوابم توی دلم.....

همین

خدایا شکرت