خوب وقتی بعد از یه مدت طولانی به اینجا سر می زنم باید بهم حق داد که پسوردش هم یادم بره.!!!! خوب هنوزاینقدر ها هم خل نشدم که یادم بره کامل کامل
حالا که این چند روز تعطیل هستم شاید بازم بنویسم.
خدایا شکرت
همین
Saturday, November 22, 2003
خوب گفتم تا این ماه تموم نشده یه جیزی توی این وبلاگ نوشته باشم.
##############################
اول فکر می کردم که زندگیم سخت هست جون بدون اونها هست. حالا می بینم که زندگیم سخت تر هست چون با اونها هست. نمی دونم این فامیل چی هست که بود و نبودش برای من دردشر هست. شاید برای همین هست که من آدم دوست دوستی هستم.
##############################
خوب شد نبودم که ببینی گریه نمی کنم..... اونوقت فکر کنی که دوستت ندارم .خوب تقصیر من نیست که اینجور موقع ها سنگ می شم و بی احساس دیگه اشک هم ندارم که بریزه. شاید این واقعا نشون بده که من چقدر یخ هستم .
##############################
اول فکر می کردم که زندگیم سخت هست جون بدون اونها هست. حالا می بینم که زندگیم سخت تر هست چون با اونها هست. نمی دونم این فامیل چی هست که بود و نبودش برای من دردشر هست. شاید برای همین هست که من آدم دوست دوستی هستم.
##############################
خوب شد نبودم که ببینی گریه نمی کنم..... اونوقت فکر کنی که دوستت ندارم .خوب تقصیر من نیست که اینجور موقع ها سنگ می شم و بی احساس دیگه اشک هم ندارم که بریزه. شاید این واقعا نشون بده که من چقدر یخ هستم .
Thursday, October 02, 2003
حالا که سر دردهام موسقی متن زندگیم هستن.
حالا که اشکهام زنجیر پیوستگی من به تو هستن .
حالا که خوابهام تنها میعادگاه قرار من هستن .
حالا که باد بجای دستای تو نوازشگر شونه هاس من شده .
حالا که همه چیز اینقدر پررنگ یا اینقدر بی رنگ شده .
حالا قلبم به اندازه یه دریا وسعت داره.
حالا روحم به اندازه کوه استقامت داره .
حالا عشقم به اندازه شهاب شهامت داره .
حالا صبورم
حالا گزیونم
حالا خندونم
حالا من هستم و من
حالا تو هستی و تو
حالا ما یعنی این پنجره ها
حالا ما یعنی این نوشتن کلمات
حالا ما یعنی دوستت دارم .
حالا که نوشتن باز همراهم شده
حالا که صفحه های سیاه دفترم روحم رو سفید می کنه .
حالا که این خودکار صلاحم شده .
حالا... حاام، یه حال دیگه شده
حالا ......... حالا شده..... .
حالا که اشکهام زنجیر پیوستگی من به تو هستن .
حالا که خوابهام تنها میعادگاه قرار من هستن .
حالا که باد بجای دستای تو نوازشگر شونه هاس من شده .
حالا که همه چیز اینقدر پررنگ یا اینقدر بی رنگ شده .
حالا قلبم به اندازه یه دریا وسعت داره.
حالا روحم به اندازه کوه استقامت داره .
حالا عشقم به اندازه شهاب شهامت داره .
حالا صبورم
حالا گزیونم
حالا خندونم
حالا من هستم و من
حالا تو هستی و تو
حالا ما یعنی این پنجره ها
حالا ما یعنی این نوشتن کلمات
حالا ما یعنی دوستت دارم .
حالا که نوشتن باز همراهم شده
حالا که صفحه های سیاه دفترم روحم رو سفید می کنه .
حالا که این خودکار صلاحم شده .
حالا... حاام، یه حال دیگه شده
حالا ......... حالا شده..... .
Saturday, September 27, 2003
Friday, September 12, 2003
گاهی که می بینم بعضیها با چه جراتی می نویسن دلم می خواد که من هم می تونستم با اون جرات بنویسم و هر چی که می خوام رو بگم ولی خوب من ذاتا آدم ترسوئی هستم.
*****************************
چیزهایی که بالا گفتم من رو یاد چیزهایی انداخت باهاش درگیرم اینروزها. این که عضو یه گروهی بشی برای کارهای دانشگاه که اگر می خوای بری یه دانشگاه دیگه چفدر ارزش داره که توی انجمنهای دانشگاه باشی و یاد ایران و دانشگاه های اونجا اوفتادم که اگر سرت تو کار خودت نباشه و عضو انجمنی بشی اونوفت هست که خواب خوش نداری.
خدایا شکرت
همین
*****************************
چیزهایی که بالا گفتم من رو یاد چیزهایی انداخت باهاش درگیرم اینروزها. این که عضو یه گروهی بشی برای کارهای دانشگاه که اگر می خوای بری یه دانشگاه دیگه چفدر ارزش داره که توی انجمنهای دانشگاه باشی و یاد ایران و دانشگاه های اونجا اوفتادم که اگر سرت تو کار خودت نباشه و عضو انجمنی بشی اونوفت هست که خواب خوش نداری.
خدایا شکرت
همین
Friday, August 29, 2003
Tuesday, August 12, 2003
Saturday, July 12, 2003
باز هم یک فصل تازه ،
یه دوست دیگه هم از زندگیم رفت و من و با خاطراتش گذاشت.
و یه دوست جدید اضافه شد و فصل خودش رو شروع کرد.
وقتی به زندگیم نگاه می کنم هر سال از زندگیم پر بوده از سر فصلهای تازه که با اسم دوستام پر میشه .دوستائی هر کدومشون برام یه درس تازه بودن.
کسائی که دوستشون داشتم .
کسائی که توی غمهام بودن .
کسائی که توی شادیهام بودن .
کسائی که تنهائیهام رو پر کردن .
کسائی که من ازشون درس گرفتم .
کسائی که ازشون خسته شدم .
کسائی که از بودن با اونها لذت بردم .
حالا یکی رفت و دوست تازه اومد .
حالا من دوباره نگاهم به آینده هست با امیدواری .
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
خوب بعد از تموم شدن این ماه پر دردسر و گرفتن نمره هام و راست و ریست کردن کارهام یه کم خیالم راحت شد و می تونم نفس بکشم . خیلی سخت هست که سه تا کار رو با درس و اینکه تفریحتروهم داشته باشی انجام بدی .
ولی خوب همه اینها راحتتر میشه وقتی از نظر روحی تا یه حدی خیالت راحت هست . و دیگه همش تنهائی فکرنمی کنی .
خدایا شکرت
همین
می دونم که آدمهای زیادی اینجا رو نمی خونن ولی اگر کسی اینجا رو می خونه بهم بگه " آره یا نه ؟" این برام مهم هست و می خوام دیگران جواب بدن .لطفا
یه دوست دیگه هم از زندگیم رفت و من و با خاطراتش گذاشت.
و یه دوست جدید اضافه شد و فصل خودش رو شروع کرد.
وقتی به زندگیم نگاه می کنم هر سال از زندگیم پر بوده از سر فصلهای تازه که با اسم دوستام پر میشه .دوستائی هر کدومشون برام یه درس تازه بودن.
کسائی که دوستشون داشتم .
کسائی که توی غمهام بودن .
کسائی که توی شادیهام بودن .
کسائی که تنهائیهام رو پر کردن .
کسائی که من ازشون درس گرفتم .
کسائی که ازشون خسته شدم .
کسائی که از بودن با اونها لذت بردم .
حالا یکی رفت و دوست تازه اومد .
حالا من دوباره نگاهم به آینده هست با امیدواری .
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
خوب بعد از تموم شدن این ماه پر دردسر و گرفتن نمره هام و راست و ریست کردن کارهام یه کم خیالم راحت شد و می تونم نفس بکشم . خیلی سخت هست که سه تا کار رو با درس و اینکه تفریحتروهم داشته باشی انجام بدی .
ولی خوب همه اینها راحتتر میشه وقتی از نظر روحی تا یه حدی خیالت راحت هست . و دیگه همش تنهائی فکرنمی کنی .
خدایا شکرت
همین
می دونم که آدمهای زیادی اینجا رو نمی خونن ولی اگر کسی اینجا رو می خونه بهم بگه " آره یا نه ؟" این برام مهم هست و می خوام دیگران جواب بدن .لطفا
Friday, June 27, 2003
اوههههههههههههههههه
بالاخره درست شد مرسیآقای آبی خیلی کمک بزرگی بود .
**************************************
دیشب خیلی دلم گرفت وقتی بعد از یک هفته دیوانه کننده تونستم بیام روی این کامپیوتر و نتونستم که بنویسم . ولی خوب اگرخدا بخواد تا هفته دیگه کلاسهام تموم میشه و به خوبی و خوشی فقط می رم می گردم .
خیلی سخت هست که کلاس تابستون بگیری و معلمت باهات لج باشه....... ولی با همکلاسی های خوب از دلت در می ره بخصوص که به عنوان عروسشون هم انتخاب بشی یه کم به خودت امیدوار میشی که به اون حد هم بی ارزش نیستی هنوز هم آدمهای دیگه تو رو دوست دارن پس مهم نیست کسی رو که دوست داری دوستت نداشته باشه.
همین
خدایا شکرت
بالاخره درست شد مرسیآقای آبی خیلی کمک بزرگی بود .
**************************************
دیشب خیلی دلم گرفت وقتی بعد از یک هفته دیوانه کننده تونستم بیام روی این کامپیوتر و نتونستم که بنویسم . ولی خوب اگرخدا بخواد تا هفته دیگه کلاسهام تموم میشه و به خوبی و خوشی فقط می رم می گردم .
خیلی سخت هست که کلاس تابستون بگیری و معلمت باهات لج باشه....... ولی با همکلاسی های خوب از دلت در می ره بخصوص که به عنوان عروسشون هم انتخاب بشی یه کم به خودت امیدوار میشی که به اون حد هم بی ارزش نیستی هنوز هم آدمهای دیگه تو رو دوست دارن پس مهم نیست کسی رو که دوست داری دوستت نداشته باشه.
همین
خدایا شکرت
Monday, June 23, 2003
امشب خیلی چیزها همه خاطره شده از آقای خرمگستا این هوای تابستون و اون چراغهای مغازه ها که یه لحظه احساس کردم که دارم توی خیابونهای تهران رد می شم . این تابستون این ماه تیر و اون همه خاطره که اصلا نمی خوام یادم بیاد ولی تمام مغزم رو احاطه کرده .می دونی همه اینها قفط برای تو هست برای هزارومین بار به خودم گفتم که تموم و دوباره اومدم می دونی که چقدر خودم رو گول زدم توی این مدت که بهت زنگ نزنم که برای یک بار هم که شده تو بهم زنگ بزنی .اینها رو چرا اینجا می نویسم نمی دونم اینها حرفهایی هست که فقط توی دفترام پیدا میشه ولی حالا دیگه همش رو اینجا می نویسم خوب بسه این حرفها فقط باید با خودم بمونه .
تنها چیزی که می خوام این هست که خوب زندگی کنی و من هم بتونم همه چی رو قراموش کنم .
این آخرین نوشته من هست که دارم از تو می گم و آخرین باری هم هست که اینجوری می نویسم مثل اون عاشق ها آخه من همیشه گفتم که عاشق قرار نیست بشم .
خوب خدا رو شکر آدمهای زیادی نمی یان اینجا از کساتی هم که می یا ن مغذرت می خوام برای چرت و پرت ها از فرزانه عزیز هم معذرت می خوام و ممنون از تمام دلداریهاش .
از فردا مدل وبلاگ من عوض میشه از خاطره می گم و اونهایی که آزارم نده . و لی کلا از ابفاقات اینجا و دورو برم می گم
همین
خدایا شکرت
تنها چیزی که می خوام این هست که خوب زندگی کنی و من هم بتونم همه چی رو قراموش کنم .
این آخرین نوشته من هست که دارم از تو می گم و آخرین باری هم هست که اینجوری می نویسم مثل اون عاشق ها آخه من همیشه گفتم که عاشق قرار نیست بشم .
خوب خدا رو شکر آدمهای زیادی نمی یان اینجا از کساتی هم که می یا ن مغذرت می خوام برای چرت و پرت ها از فرزانه عزیز هم معذرت می خوام و ممنون از تمام دلداریهاش .
از فردا مدل وبلاگ من عوض میشه از خاطره می گم و اونهایی که آزارم نده . و لی کلا از ابفاقات اینجا و دورو برم می گم
همین
خدایا شکرت
Thursday, June 19, 2003
چرا ؟
شاید بخاطر خوذم هست شاید هم شانس من این هست .
چرا همیشه همه باید از زوشهای عجیب و غریب وارد بشن ؟ چرا هیچوقت نباید با اونی که در خواستی رو کرده مثل دو تا آدم حرف بزنم و همیشه یا از زیرش در می رن و حالشون خوب نیست یا دیگه تصمیم می گیرن که باهام تماس نگیرن یا اینکه همش ساکت باشن و مثل این آدمهای شکست خورده صاف صاف جلوی من راه برن و دقم بدن .
بابا من باید با چه کسی درد و دل کنم من دلم می خواد تنها باشم من دوست ندادم با کسی دوست بشم چرا به حرف من گوش نمی دید آخه اگر من می گم نه ... من آدم بدی هستم !!! ولی وقتی من دارم به هر بهانه هی به تو حالی می کنم که این حرفت ور اولا به من نگو دوما فراموش کن .. تو آدم بده نیستی که باز هم حرفت رو در کمال پروئی به من می گی. از قدیم گفتن" اگه هوسه یه بار بسه" من هم بسم هست باور کنید نمی خوام با هیچ کس حرف بزنم برای آشنائی ... نمی خوام باهیچکس حرف بزنم برای دوستی .. چی میشه من با همه غریبه باشم .
خدایا چی بگم از این زندگی اونی رو که میخوام برای یک ثانیه هم یهم فکر نمی کنه یادش نیست که هستم ... چرا هست وقتی که می خواد طعنه بزنه اولین آدم دم دستش من هستم.
اونی که می خوام بیارم توی ذهنم راه نمیدی و کسی رو که می خوام بیرونش کنم همیشه و در هر حال به یادم می یاری .
خدایا می شه که به من ظلم کنی و مثل اون بنده هات که دهاشون کردی بحال خودشون من رو با خودم رها کنی و فکرم رو از همه آدمها خالی کنی که نتونم هیچ کس رو به خاطر بیارم و به هیچ کس هم فکر نکنم.
میشه بذاری من فقط درسم رو بخونم و هیچ کار دیگه ای انجام ندم .
خدایا می شه من اصلا بمیرم.
همین
خدایا شکرت
###############################
چقدر بهت گفتم دوستت دارم .
چقدر بهم گفتی دوستم داری
چقدر بهت گفتم هیچوقت فراموشت نمی کنم
چقدر بهم گفتی هیچوقت فراموشم نمی کنی.
چقدر فاصله ها برام مهم بود
چقدر فاصله ها برات مهم بود
چقدر من زود بریدم .
چقدر تو زود شک کردی .
چقدر من گفتم و عمل نکردم .
چقدر تو گفتی و عمل نکردی .
چقدر من باور کردم چیزهائی رو که نباید.
چقدر تو باور کردی چیزهائی رو که نباید.
چقدر من دلتنگ شده ام .
چقدر تو دلتنگ شده ای .
چقدر من سنگ دل شده ام .
چقدر تو بی تفاوت شده ای.
چقدر چقدر....
چقدر چقدر.....
شاید بخاطر خوذم هست شاید هم شانس من این هست .
چرا همیشه همه باید از زوشهای عجیب و غریب وارد بشن ؟ چرا هیچوقت نباید با اونی که در خواستی رو کرده مثل دو تا آدم حرف بزنم و همیشه یا از زیرش در می رن و حالشون خوب نیست یا دیگه تصمیم می گیرن که باهام تماس نگیرن یا اینکه همش ساکت باشن و مثل این آدمهای شکست خورده صاف صاف جلوی من راه برن و دقم بدن .
بابا من باید با چه کسی درد و دل کنم من دلم می خواد تنها باشم من دوست ندادم با کسی دوست بشم چرا به حرف من گوش نمی دید آخه اگر من می گم نه ... من آدم بدی هستم !!! ولی وقتی من دارم به هر بهانه هی به تو حالی می کنم که این حرفت ور اولا به من نگو دوما فراموش کن .. تو آدم بده نیستی که باز هم حرفت رو در کمال پروئی به من می گی. از قدیم گفتن" اگه هوسه یه بار بسه" من هم بسم هست باور کنید نمی خوام با هیچ کس حرف بزنم برای آشنائی ... نمی خوام باهیچکس حرف بزنم برای دوستی .. چی میشه من با همه غریبه باشم .
خدایا چی بگم از این زندگی اونی رو که میخوام برای یک ثانیه هم یهم فکر نمی کنه یادش نیست که هستم ... چرا هست وقتی که می خواد طعنه بزنه اولین آدم دم دستش من هستم.
اونی که می خوام بیارم توی ذهنم راه نمیدی و کسی رو که می خوام بیرونش کنم همیشه و در هر حال به یادم می یاری .
خدایا می شه که به من ظلم کنی و مثل اون بنده هات که دهاشون کردی بحال خودشون من رو با خودم رها کنی و فکرم رو از همه آدمها خالی کنی که نتونم هیچ کس رو به خاطر بیارم و به هیچ کس هم فکر نکنم.
میشه بذاری من فقط درسم رو بخونم و هیچ کار دیگه ای انجام ندم .
خدایا می شه من اصلا بمیرم.
همین
خدایا شکرت
###############################
چقدر بهت گفتم دوستت دارم .
چقدر بهم گفتی دوستم داری
چقدر بهت گفتم هیچوقت فراموشت نمی کنم
چقدر بهم گفتی هیچوقت فراموشم نمی کنی.
چقدر فاصله ها برام مهم بود
چقدر فاصله ها برات مهم بود
چقدر من زود بریدم .
چقدر تو زود شک کردی .
چقدر من گفتم و عمل نکردم .
چقدر تو گفتی و عمل نکردی .
چقدر من باور کردم چیزهائی رو که نباید.
چقدر تو باور کردی چیزهائی رو که نباید.
چقدر من دلتنگ شده ام .
چقدر تو دلتنگ شده ای .
چقدر من سنگ دل شده ام .
چقدر تو بی تفاوت شده ای.
چقدر چقدر....
چقدر چقدر.....
Tuesday, June 17, 2003
ما آدمها همیشه برای تکمیل کردن خودمون با دیگران دوست می شیم .دلمون می خواد که کمبودهامون رو بر طرف کنیم معمولا کسی که ضعیف هست دوستان قوی پیدا می کنه کسی که درسش خوب نیست سعی می کنه با درسخونها (اگه بهش راه بدن)دوست بشه .
طبق این دلایل بود که من حس کردم دوستی می خوام که اعتماد به نفس داشته باشه بر عکس من که اصلا اعتماد به نفس ندارم و خیلی از وقتها فقط سعی می کنم که از زیر مسئولیتها در برم بجای اینکه در برابرش باشم . خوب اون دوست من نمونه یه آدم بود با اعتماد به نفس کامل و قدرت باور کردن خودش و اینکه کارهای اون همه درست هستن . و من .. منی که اگر کاری رو درست درست انجام داده بودم در برابر دیگران بخودم این احتمال رو می دادم که شاید یک درصد اونها درست بگن .منی که هیچوقت خودم رو بحساب نیاوردم به عنوان یک من از این دوستی لذت می بردم.
اینها رو قفط نوشتم و پایانی براش ندارم .اصلا چرا نوشتم نمی دونم ؟ فقط نمی خوام که پاک کنم.
یه چیز هم هست ما آدمها همیشه همه کار ها رو فقط و فقط برای خاطر خودمون انجام می دیم نه دیگران چون تا خودمون نخواهیم حاضر هستیم عزیزترین کسانمون رو در بدترین شرایط هم قرار بدیم ولی چیزی که اونها می خوان و ما نمی خواهیم انجام ندیم
نمی دونم امشب چرت و پرت نویسیم زیاد شده شاید بخاطر ضربه اولین تصادفم باشه که مخم جابجا شده .
همین
خدایا شکرت
طبق این دلایل بود که من حس کردم دوستی می خوام که اعتماد به نفس داشته باشه بر عکس من که اصلا اعتماد به نفس ندارم و خیلی از وقتها فقط سعی می کنم که از زیر مسئولیتها در برم بجای اینکه در برابرش باشم . خوب اون دوست من نمونه یه آدم بود با اعتماد به نفس کامل و قدرت باور کردن خودش و اینکه کارهای اون همه درست هستن . و من .. منی که اگر کاری رو درست درست انجام داده بودم در برابر دیگران بخودم این احتمال رو می دادم که شاید یک درصد اونها درست بگن .منی که هیچوقت خودم رو بحساب نیاوردم به عنوان یک من از این دوستی لذت می بردم.
اینها رو قفط نوشتم و پایانی براش ندارم .اصلا چرا نوشتم نمی دونم ؟ فقط نمی خوام که پاک کنم.
یه چیز هم هست ما آدمها همیشه همه کار ها رو فقط و فقط برای خاطر خودمون انجام می دیم نه دیگران چون تا خودمون نخواهیم حاضر هستیم عزیزترین کسانمون رو در بدترین شرایط هم قرار بدیم ولی چیزی که اونها می خوان و ما نمی خواهیم انجام ندیم
نمی دونم امشب چرت و پرت نویسیم زیاد شده شاید بخاطر ضربه اولین تصادفم باشه که مخم جابجا شده .
همین
خدایا شکرت
Sunday, June 15, 2003
از عشق گقتم یا غرور
چه سوالی ....
آن زمان که باور داشتم غرور همه شخصیت من هست عشق آمد و غرورم را پر بار کرد .
پس از تمام شکستن ها و رفتنها که فهمیدم عشق زندگیست او آمد و عشقم حاصل داد.
تمام این سالها گذشت تا غرورم عشق شد و عشقم شد او.
جواب این است غرور یا عشق و همه می دانند آن زمان که غرورت معنای عشق گرفت دیگر نه غرور است نه عشق ، تنها دیگری را در وجودت داری .
غرور، من است و عشق، ما اما غرور و عشق، او می شود .
و حال بحدی خسته و مانده از راه هستم که تنها ما می خواهم به ما هم قانعم به عشق تنها ، ... دلم شکسته و قلبک خالیست و او هنوز من هست و ما نشده در عمل ما هست و به راستی تنها من است ... من.....
همین
خدایا شکرت
چه سوالی ....
آن زمان که باور داشتم غرور همه شخصیت من هست عشق آمد و غرورم را پر بار کرد .
پس از تمام شکستن ها و رفتنها که فهمیدم عشق زندگیست او آمد و عشقم حاصل داد.
تمام این سالها گذشت تا غرورم عشق شد و عشقم شد او.
جواب این است غرور یا عشق و همه می دانند آن زمان که غرورت معنای عشق گرفت دیگر نه غرور است نه عشق ، تنها دیگری را در وجودت داری .
غرور، من است و عشق، ما اما غرور و عشق، او می شود .
و حال بحدی خسته و مانده از راه هستم که تنها ما می خواهم به ما هم قانعم به عشق تنها ، ... دلم شکسته و قلبک خالیست و او هنوز من هست و ما نشده در عمل ما هست و به راستی تنها من است ... من.....
همین
خدایا شکرت
Thursday, June 12, 2003
خیلی موقع ها خیلی چیزها رو آرزو می کنی ولی وقتی یه گوشه از اونها برات اتفاق می یوفته کاملا برعکس اون چیزی که فکر می کردی عمل می کنی . من هم خسته شدم از بس فکر کردم که این کار رو انجام می دم، ولی همیشه حتی به بهترین موقعیتها هم گفتم نه ... اونهم وقتی که از شدت تنهائی و بی کسی داشتم خورد می شدم ....به خدا خسته شدم از نه... و خسته تر، از این همه حرف . ولم کنید بگذارید به حال خودم باشم من خودم رو قانع کردم که با یادها خوش باشم و هستم ....
من از موجودات زنده خسته هستم می خوام تنها باشم .
آره از تو هم خسته هستم توئی که همه لحظه هام با یاد تو می گذره من از تو خسته هستم .
حداقل توی رویا هام می تونم تصور کنم که دوستم داری . که حاضری یه سر سوزن غرورت رو بشکنی . که اون کندوئی که توش با تمام عسلهات قائم شدی میشه که باز بشه و به دیگران هم ذره ای از شیرینی اون رو بدی .
می دونی دلم دیگه حرفهای قشنگ نمی خواد دلم سادگی می خواد و دلم می خواد که باور کنی که اگر من تغییر کردم تو هم تغییر کردی هر انسانی تغییر می کنه و این باید باشه
اینها رو گقتم برای هیچی برای توئی که حتی نمی دونی من یه جائی دوباره دارم می نویسم . دلم می گیره وقتی کسی که من رو نمی شناسه می دونه من دوباره خواهم نوشت و پیدام می کنه ولی تو که خودم رو برات نوشتم ، خوندم و شرح دادم قکرنکردی که من باز هم می نویسم .منی که خنده هام نوشته شده و اشکهام نوشته شده منی که تفریح و زندگیم نوشتن و خوندن هست... قرار نیست که از اینجا برم.!!! جائی که ...اگر حتی تو نمی دونی باز هم می تونم برات بنویسم .
خیلی پر چونه شدم ولی ...............
همین
خدایا شکرت.
من از موجودات زنده خسته هستم می خوام تنها باشم .
آره از تو هم خسته هستم توئی که همه لحظه هام با یاد تو می گذره من از تو خسته هستم .
حداقل توی رویا هام می تونم تصور کنم که دوستم داری . که حاضری یه سر سوزن غرورت رو بشکنی . که اون کندوئی که توش با تمام عسلهات قائم شدی میشه که باز بشه و به دیگران هم ذره ای از شیرینی اون رو بدی .
می دونی دلم دیگه حرفهای قشنگ نمی خواد دلم سادگی می خواد و دلم می خواد که باور کنی که اگر من تغییر کردم تو هم تغییر کردی هر انسانی تغییر می کنه و این باید باشه
اینها رو گقتم برای هیچی برای توئی که حتی نمی دونی من یه جائی دوباره دارم می نویسم . دلم می گیره وقتی کسی که من رو نمی شناسه می دونه من دوباره خواهم نوشت و پیدام می کنه ولی تو که خودم رو برات نوشتم ، خوندم و شرح دادم قکرنکردی که من باز هم می نویسم .منی که خنده هام نوشته شده و اشکهام نوشته شده منی که تفریح و زندگیم نوشتن و خوندن هست... قرار نیست که از اینجا برم.!!! جائی که ...اگر حتی تو نمی دونی باز هم می تونم برات بنویسم .
خیلی پر چونه شدم ولی ...............
همین
خدایا شکرت.
Wednesday, June 11, 2003
اسم ما آ دمها نشون دهنده خصوصیات ما هست و این در خیلی ها ثابت شده در مورد من هم این کاملا صادق هست . اما چیزی که وجود داره من اسمم رو اصلا دوست ندارم و همیشه می خواستم که اسمم یه چیز دیگه ای باشه از چند وقت پیش تصمیم گرفتم اسمم رو اون چیزی بذارم که خودم دوست دارم برای همین از اون روز شدم یلدا توی دنیای خودم . حالا هم می خوام یلدا باشم .....
سیاه و پر ستاره با یه ماه بزرگ که اون گوشه توی پیشونی آسمون نشسته .
بلند و بی پایان که هر عاشقی بتونه تا ابد با عشقش حرف بزنه و از اومدن صبح هراسی نداشته باشه .
و تک که هیچ کس به پاش نرسه تا دل به هیچکس نبنده و تا ابد آزاده باشه .
همین
خدایا شکرت
سیاه و پر ستاره با یه ماه بزرگ که اون گوشه توی پیشونی آسمون نشسته .
بلند و بی پایان که هر عاشقی بتونه تا ابد با عشقش حرف بزنه و از اومدن صبح هراسی نداشته باشه .
و تک که هیچ کس به پاش نرسه تا دل به هیچکس نبنده و تا ابد آزاده باشه .
همین
خدایا شکرت
Wednesday, June 04, 2003
Monday, June 02, 2003
وقتی گذشته هام با تو مرور میشه و وقتی حالم با تو معنا می گیره .
وقتی آینده ام راهی به سوی تو هست .
چطور میشه ندیده گرفتت و گفت "تمام" .
وقتی تمام، شروع رویاهای شبانه هست وقتی شبهام مملو از حرفهای عشقانه هست .چطور فراموشت کردم؟ نه اینطوری نمیشه شاید باید راه عاقلانه پیدا کرد . که دیگه سایه ات رو هم با خودش ببره و یادت رو پرواز بده .
آره شاید این بد نباشه........
همین
خدایا شکرت
وقتی آینده ام راهی به سوی تو هست .
چطور میشه ندیده گرفتت و گفت "تمام" .
وقتی تمام، شروع رویاهای شبانه هست وقتی شبهام مملو از حرفهای عشقانه هست .چطور فراموشت کردم؟ نه اینطوری نمیشه شاید باید راه عاقلانه پیدا کرد . که دیگه سایه ات رو هم با خودش ببره و یادت رو پرواز بده .
آره شاید این بد نباشه........
همین
خدایا شکرت
Tuesday, May 27, 2003
سفر
دوسال پیش وقتی اینجور روزی رفتم توی اون ساختمون و با تمام وجود وجعلنا خوندم که بهم جواب رد ندن ..... نه می دونستم که اینجا چه شکلی هست . نه می دونستم که چه زندگی خواهم داشت .بر اساس رویا هام اومدم .کسانی که دوستشون داشتم و چیزهایی که برام زنده کننده خاطره بود رو گذاشتم و امدم .نفسم رو دادم به او و روحم رو بخشیدم به رویا و خودم رو با اراده ام آوردم اینجا ........... حالا من اینجا هستم و می تونم تمام چیزهایی که نشونه موفقیت هست رو به دیگران نشون بدم که کسبش کردم ولی دلم که گرفته رو نمی تونم به هیچکس نشون بدم ........راستش حالا من موندم میون عقلم و دلم !!!!!!!!!! نمی دونم که کدوم ولی خوب دارم راه عقلم رو پیش می رم ولی دلم هم تا یه حدی راضی هست نمی دونم هر چی هست دارم با روزگار جلو می رم ." شاید من درخت موز باشم ولی درختی که خودش رو داده به دست باد"
همین
خدایا شکرت
دوسال پیش وقتی اینجور روزی رفتم توی اون ساختمون و با تمام وجود وجعلنا خوندم که بهم جواب رد ندن ..... نه می دونستم که اینجا چه شکلی هست . نه می دونستم که چه زندگی خواهم داشت .بر اساس رویا هام اومدم .کسانی که دوستشون داشتم و چیزهایی که برام زنده کننده خاطره بود رو گذاشتم و امدم .نفسم رو دادم به او و روحم رو بخشیدم به رویا و خودم رو با اراده ام آوردم اینجا ........... حالا من اینجا هستم و می تونم تمام چیزهایی که نشونه موفقیت هست رو به دیگران نشون بدم که کسبش کردم ولی دلم که گرفته رو نمی تونم به هیچکس نشون بدم ........راستش حالا من موندم میون عقلم و دلم !!!!!!!!!! نمی دونم که کدوم ولی خوب دارم راه عقلم رو پیش می رم ولی دلم هم تا یه حدی راضی هست نمی دونم هر چی هست دارم با روزگار جلو می رم ." شاید من درخت موز باشم ولی درختی که خودش رو داده به دست باد"
همین
خدایا شکرت
Monday, May 26, 2003
مسئولیت
مسئولیت حس عجیب و بزرگی هست که خداوند به انسانها ودیعه داده. حسی که زیبا هست ولی در عین حال سخت.
ار بزرگترین مسئولیت ها که هر انسانی نمی تونه داشته باشه احساس مسئولیت پدر و مادری هست.
چیزی که خیلی از زندگیها بخاطرش از هم پاشیده می شه و خیلی ها شکل می گیره. چه انسانهایی که با تمام وجود این موهبت الهی رو می خوان ولی خداوند آنها رو محروم می کنه و در سوی دیگر به کسانی این موهبت رو میده که ذره ای از این احساس رو در خود ندارند.
من در محیطی رشد یافتم که هر دو نوع این انسانها رو شناختم پدری بی اندازه بی مسئولیت و مادری تا پای جان مسئول.
امشب بغضی در گلو دارم و حرفی در دل به کسی مه سالهای درو در ذهنم پدر بود یا شاید" باباجون" اما حال تنها سایه ای است ار نسبت فامیلی که حتی به یاد هم ندارم که چه بود و نمی خواهم که به یاد هم بیاورم. مردی که قدرت این را داشت که با احساسات دختری بازی کند و اورا در آستانه چهل و پنج شالگی در تنهائی مطلق با عذابهای هر روزه رها کند ، نمی تواند نسبتی با من داشته باشد. شاید واقعا ننگ دارم که بخاطر آورم نسبم را. زمانی که گفتم می خواهم نام پدرم را عوض کنم پاگ در اشتباه بودم می خواهم پدرم را عوض کنم. گاهی برایم به اندازه فاصله ماه و آسمان عجیب می آید کسی ب هپدرش افتخار کند و بگوید همه عشقم پدرم هست. پدرهای مسئول تنها در فیلمها هستند نمی دانم شاید من به بیراه می روم ........
ولی اشکهای روان مادرم بیراه نمی ریزند بر پهنای صورت زجر کشیده اش ،
آن چشمان که پشت میله های زندان برای این مرد اشک ریخت برابر دیگران حال تنها در زندان دلش که این مرد برایش ساخته جاری می شوند.
دستان لرزانش که تنها با مشتی گره شده سینه اش را نشانه می روند و نفرین بر این دل جوان و گناهکار و تباه شدهاش می فرستند.
چه کسی می تواند جواب دهد این رنج را ؟
چه کسی می تواند درک کند این احساس را ؟
چهار پاره تن دارد که به آنها عشق می ورزد اما آنها.... یاد آور موجودی بی لیاقت ، سست بنیادو بی مسئولیت هستند که حتی لقب پدر در نوشته هایم برایش لقبی بیش ار توانش هست.
آری نوشتم برات تا بدانی دیگر حتی عکسهایت هم برایم غریبه است ....
کاش می توانستم حسم را بتو بگویم یا نه کاش قدرت داشتی حسم را درک کنی.
می دانی بی مسئولیتی مهمترین حسها را نابود می کند و اولین حس : حس درک و فهم و شعور است که تو نداری ......
نمی دانم این چندمین نوشته من بتو خواهد بود که حسم تنها چیزی شبیه به نفرت بود....
همین
مسئولیت حس عجیب و بزرگی هست که خداوند به انسانها ودیعه داده. حسی که زیبا هست ولی در عین حال سخت.
ار بزرگترین مسئولیت ها که هر انسانی نمی تونه داشته باشه احساس مسئولیت پدر و مادری هست.
چیزی که خیلی از زندگیها بخاطرش از هم پاشیده می شه و خیلی ها شکل می گیره. چه انسانهایی که با تمام وجود این موهبت الهی رو می خوان ولی خداوند آنها رو محروم می کنه و در سوی دیگر به کسانی این موهبت رو میده که ذره ای از این احساس رو در خود ندارند.
من در محیطی رشد یافتم که هر دو نوع این انسانها رو شناختم پدری بی اندازه بی مسئولیت و مادری تا پای جان مسئول.
امشب بغضی در گلو دارم و حرفی در دل به کسی مه سالهای درو در ذهنم پدر بود یا شاید" باباجون" اما حال تنها سایه ای است ار نسبت فامیلی که حتی به یاد هم ندارم که چه بود و نمی خواهم که به یاد هم بیاورم. مردی که قدرت این را داشت که با احساسات دختری بازی کند و اورا در آستانه چهل و پنج شالگی در تنهائی مطلق با عذابهای هر روزه رها کند ، نمی تواند نسبتی با من داشته باشد. شاید واقعا ننگ دارم که بخاطر آورم نسبم را. زمانی که گفتم می خواهم نام پدرم را عوض کنم پاگ در اشتباه بودم می خواهم پدرم را عوض کنم. گاهی برایم به اندازه فاصله ماه و آسمان عجیب می آید کسی ب هپدرش افتخار کند و بگوید همه عشقم پدرم هست. پدرهای مسئول تنها در فیلمها هستند نمی دانم شاید من به بیراه می روم ........
ولی اشکهای روان مادرم بیراه نمی ریزند بر پهنای صورت زجر کشیده اش ،
آن چشمان که پشت میله های زندان برای این مرد اشک ریخت برابر دیگران حال تنها در زندان دلش که این مرد برایش ساخته جاری می شوند.
دستان لرزانش که تنها با مشتی گره شده سینه اش را نشانه می روند و نفرین بر این دل جوان و گناهکار و تباه شدهاش می فرستند.
چه کسی می تواند جواب دهد این رنج را ؟
چه کسی می تواند درک کند این احساس را ؟
چهار پاره تن دارد که به آنها عشق می ورزد اما آنها.... یاد آور موجودی بی لیاقت ، سست بنیادو بی مسئولیت هستند که حتی لقب پدر در نوشته هایم برایش لقبی بیش ار توانش هست.
آری نوشتم برات تا بدانی دیگر حتی عکسهایت هم برایم غریبه است ....
کاش می توانستم حسم را بتو بگویم یا نه کاش قدرت داشتی حسم را درک کنی.
می دانی بی مسئولیتی مهمترین حسها را نابود می کند و اولین حس : حس درک و فهم و شعور است که تو نداری ......
نمی دانم این چندمین نوشته من بتو خواهد بود که حسم تنها چیزی شبیه به نفرت بود....
همین
Thursday, May 22, 2003
Monday, May 12, 2003
Friday, May 09, 2003
Sunday, May 04, 2003
اين روزها همه دارن می نالن از دوری ها واينکه زمان می خوان برای جبران اما من چی بگم .
از کی زمان بخوام ؟
ازتو...
که اونوقت باورت بشه که هميشه حق با تو بوده و تو راست می گفتی .
از خودم ...
که هنوز نمی دونم که چی می خوام و راهی که دارم می رم درست هست يا نه .
از کی ...
از اين آدمهايی که خودشون هم نمی دونن چی از اين دنيا می خوان .
شايد هم بهتر باشه دست نگه دارم ... تا زمان همه چی رو درست کنه
از کی زمان بخوام ؟
ازتو...
که اونوقت باورت بشه که هميشه حق با تو بوده و تو راست می گفتی .
از خودم ...
که هنوز نمی دونم که چی می خوام و راهی که دارم می رم درست هست يا نه .
از کی ...
از اين آدمهايی که خودشون هم نمی دونن چی از اين دنيا می خوان .
شايد هم بهتر باشه دست نگه دارم ... تا زمان همه چی رو درست کنه